آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

249

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

هستم . پادشاه به سر مرتضى على قسم خورده ، گفت : بايد بر اين صندلى بنشينيد و هركس از ايرانيان كه عزيزتر از او نباشد ، اگر از اين مطلب اكراه داشته باشد سر او را خواهم بريد . » باز هم به‌نوعى ديگر ادعاى كذب تشيع شاه صفوى عيان مىشود كه خون ايرانيان را هبهء انگليسىها مىكرده و نيز خودباختگى در برابر غربىها را ببين كه حتى « به سر مرتضى على قسم » مىخورد كه چه‌ها و چه‌ها كند . 16 . در صفحهء 86 : « صبح روز بعد به راه افتاديم و يك نفر از سوارهاى پادشاه همراه و راهنماى ما بود . و به هر قصبه و قريه كه مىرسيديم هر قسم مأكولات براى ما فراهم مىآورد . بدون اين‌كه يك شاهى خرج كند . » بيچاره روستايىها كه مجبور بوده‌اند آذوقهء به آن دشوارى گرد آوردهء خود را ، بدون دريافت يك شاهى ، پيشكش موكب شاهانه كنند . 17 . در صفحهء 89 : « [ پس از شرح ماجراى دست‌درازى يكى از نوكران شاه به زنى ناشناس شاه دستور مىدهد ] اول زبان و بعد مژگان چشم‌ها را بعد لب‌ها و دماغ او را بريدند . بعد از اين پى پاهاى او را بريدند و بعد از همهء اين تفصيلات شاه به او نگاه كرد و گفت : . . . مگر خانهء مرا فاحشه خانه فرض كرده‌اى . » وقتى در صفحات قبل فساد دربار صفوى و به فحشاء كشانيدن دختران و زنان بىپناه را شرح داديم ، حال مىبينيم كه شاه عباس